♥دلـــــــداده ی تنهــــــــــــــــــا♥

❤ گاهی چه زود دیر میشود ❤

   امشب با مامان اینا و زن عموم که افطار دعوتش کرده بودیم رفتیم پارک

   جاتون خالی...

   انقد نی نی های قچنگ قچنگ و ناناسی  اونجا بازی میکردن

   که یهو دلم هوس بچه کرد

   اما همیطور که توی رویای قشنگ خودم بودم

   یه بچه ی شیطون یه مشت از سنگ ریزه هارو ریخت طرفم

   از فکرهای قشنگم اومدم بیرون آخه من الان نمیتونستم به بچه فکر کنم

   هرطوری که حساب میکنم شرایطش را ندارم

   من دوست ندارم دست تنها بچه بزرگ کنم یعنی واقعابخوامم نمیتونم.

   همچین که میدیدم بابا ها بچه هاشونو بغل کردن

   روی این تاب اون تاب سرسره چرخ و فلک و...میبرن

   دلم واسه بچم سوخت!!!

   نه!!!! من این ظلمو به بچم نمیکنم بایدثانیه به ثانیه باباییش کنارش باشه

   باید انقدری فکر باباییش آزاد باشه که بتونه با پسرم کشتی بگیره

   بازی کنه!!! ببرش مغازه....

   موهای دخترمو شونه کنه براش عروسکای رنگارنگ بخره

   توی بزرگ کردنشون،ساکت کردنشون به مامانی کمک کنه

   اما الان........ بابایی خیلی گرفتاره و من اینو نمیخوام

   کوچولوهای قشنگم:

   از خدا بخوایدبه مامان و بابا کمک  کنه تا شرایطشون جوربشه

   مشغله های ذهن بابایی کم بشه و واسه همیشه پیش مامان بمونه

   بعد مامانی اجازه ی درست کردن نی نی را به بابایی میده

 

ان شاء اللّـه

 

  +مخاطب خاص:دیگه واسم مهم نیست بیای وبم ومطالبم رو بخونی به زودی آدرسم هم عوض میشه!!

نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد1391ساعت 1:45 به دستان ماندانا | |